تبليغاتX
جهان درتقدیر هیچکس فردایی را ننوشته است

شاهنامه كشي !!!.................................................احسان مهدیان

       نگاهي به متن  ( غزل در غزل ... رسالت ) از شاعر ساروی محمد سلطاني

 « قواعدی که مجموعه ی گفتمان جدی را توصیف می کنند روند تولید آنرا نیز تعیین می نماید.»

     شايد اولين بار نباشد كه با شعري مواجه مي شويم كه حرف وحديث هاي فراواني را به دنبال داشته اما به  اعتقاد من اگريك متن نتواند شرايطي ايجاد كند كه سوالات  ( كنش ) را ازمخاطب برانگيزد ممكن است جزو آثارخنثي قلمدادگردد .

   صرف نظر از قالب وتكنيك هاي ثابت غزل كه موجب شد درمواردي قوافي سختِ كُلي و محدود به معنا را مورد استفاده قرار دهد ويا حتا درنوع خود مسير روايت را نيز در وضعيت خاصي تحت تاثير خود بكشاند مانند ( گرد رذالت ) ويا ( شوق وصالت )ويا ( بدون اصالت )  و...  ويا اينكه اصلا شعري با عنوان ( غزل در غزل ) چقدر در رفت و برگشت زبان و گسترش امكانا ت  تاويل ويا نوع زيبايي شنا ختي جديد خواهد افزود و....

( كاري ندارم ) ...مخاطب بااثر اثربا... وحتي اعتقاد من هم اين است كه آنچه به شعريت اثر مي انجامد بيش از هر مولفه اي زبانيت كاراست نه روايت آن ولي دراينجا با پاره روايت هايي كه منجر به شكل گيري روايتي جديد شدند بر مي خوريم كه مي خواهم از زاويه اي ديگر به اين كار بپردازم .زاويه اي كه درمحور جانشيني ازسويي ساختاريك روايت معمول راندارد وازسويي تاحدودي توانست برانگاره هاي مخاطب ازروايت خطي ؛ قلم فاصله(  *  ) بكشد .

درواقع دوستان انديشمند ما درانتظار متني بودند كه باتجربيات آنان همخواني داشته باشد ( كه دارد  وندارد )! دارد ! ازاين منظر ؛ چون راوي در قطعه قطعه هاي روايت نشسته وطرح گذارهاي آشنا  مي كند . ندارد! ازاين منظر كه پراكندگي روايتها وعدم تثبيت در زمان خاص ، حتي عدم ثبت وضعيت خاص ومكان خاص  ، موجب آشنايي زدايي و نرسيدن به انديشه اي واحد مي شود . ويااينكه متاسفانه دراين توهم هستيم كه تجربيات ما به تماميت خود غير قابل تغيير بوده و...

   گويااين گونه بايد پنداشت كه شعر در وَرا دَ ست درناكجايي پنهان است وشاعر بارياضت وچله نشيني وامساك ازخوردن وآشاميدن و ... ابتدا مرشدي به راه آشنايش مي كند وبعد شاعر درجنگ خير و شَر باپيروزي بر قواي شرارت؛  دريك دست شعرو دست ديگر گلايُل ازكوه هاي بلند سربه فلك كشيده فرود آمده .و پيامبرگون آيات خويش را به خلق الله جاهل برساند كه گويي كاشف تمام حقيقت اوست !!! وآنگاه ما به شعريت اثر صحه خواهيم گذاشت !؟ويا اينكه چون ( دقت شود ) چونكه قالب كار كلاسيك است حق برخوردهاي هنجارگريزانه رانداريم!! وانتظارما محدود به بعضي سوژهاي دستمالي شده است !!

   بديهي است كه ما ، دراين شعر به چنين پارامترهايي برنخورده ايم واساسا منطق اين شعر خلاف آن پيش رفت .خواه مورد پسند منِ مخاطب باشد يا نباشد .

 

در کافی شاپِ توی رسالت نشسته بود.

 تردید داشت،غرق خجالت نشسته بود.

 [پاشم کجا برم؟ بزنم زیر حرفهام؟]

بر روی میز گرد رذالت نشسته بود

[یا با تمام حرف و حدیثا بجنگم و...

گور بابای هرچی دخالت] نشسته بود

 

يك روايت ساده از سرگرداني وبحراني كه موجب ترديد در تصميم گيريهاي كاراكتريست  كه ظاهرا در مكان كافي شاب با افكار متناقض خود درگيراست .

آنچه درهمين 3 بيت ( اول ) مي توان ديد آغاز ماجراييست كه در خود ودرهمان حال با ساخت و ساز قالب شعر خود مي پيچد. وبه زعم من هنوز اتفاقي كه بتواند ساحت شاعرانه به آن گفت،  ملاحظه نمي شود. وتنها ماجراي كار وجنسيت آن  كه موجب اين ترديد وتناقض گرديد  به همراه زمانِ اتفاق ؛ غايب است .

 

گلدختری و روسری سبز راه راه

آنهم..."

ولی نه!

گوشه ی عزلت نشسته بود

 

دستش به دسته ی چمدان خورد؟

نه نخورد!

گلدختری به شوق وصالت نشسته بود

 

[حتی اگر سرم برود،من، زن توام]

عاقد برای ثبت وکالت نشسته بود...

 

دوشیزه ی مکرمه،آیا به من وکا...لت می دهید تا که شما را به عقدِ دا...]

 

...دِ دائم و کنیزی آقا در آورم؟

یا نه!

[به شکل یک زن تنها در آورم؟

 

       كاراكتراول  اين روايت دختريست با مشخصات ظاهري ذكرشده كه درگوشه ي كافي شاپ ، يك (فلاش بَك) به گذشته ي نزديك خود مي زند واينكه با يك پيشينه ي غلط بايد به كنيزي مي رفت ودرواقع به ازدواجي ناخواسته تن دهد( « كنيزي عروس»  كلمه ي مناقشه برانگيزي است كه درتقابل با « غلامي داماد» در مكالمات وتعارفات في مابين خانواده ها مرسوم است!!)   وهرلحظه صحنه ي عقد وحرفهاي گذشته در صداهاي فعلي پيرامونش  در كافي شاپ درهم مي شود وشعر از گُل دختري وروسري(*) ... به خوبي كِش مَكِش هاي گذشته وحال را به تصوير مي كشد به گونه اي كه  افكار كاراكتر مورد نظررا در زمان خواندن خطبه ي عقد نيز درلابلاي افكار حاضر در مكان فعلي ( كافي شاپ ) بيان مي دارد اين درهم ريختگي زمان ومكان تاثيري را در فرايند اين روايت گذاشت كه ديگر همان روايت ساده ي آغاز كار نبود وروايتهاي متعدد اما مرتبط درحال شكل گيري هستند .  ( تا اينجا تاكيد به مرتبط بودن آن دارم ).

  حتي به اعتقاد من صداي عاقد مبني بر« يك زن تنها درآوردن »  هم ادعايي مبتني  بر واقعيت درحال ستيز با واقعيت است !!

هرچقدر « قدرت » برتحميل روايت پاي مي فشارد هرچه به شكستن ودرآميختن مي پردازيم ازتسلط آن مي كاهد وقتي بستر كاربراي اعمال قدرت بلا منازع روايت حاضراست آنوقت شك نكنيم كه عنصرروايت بركارحاكم است .دراين شعر ظرافت هايي نظير:

 

دستش به دسته ی چمدان خورد؟

 نه نخورد!

 

در همين راستا عنوان شده است البته ازاين گمان هم نبايد غافل بود كه ابتدا متن شكل ميگيرد وسپس مناقشات دروني اثر با مولفه هاي بيروني همخواني داشته ويا ممكن است در تضاد باشد وسواس دراين متن براي احيا ي ترديد به حديست كه حتا لحظات گذشته را به گونه اي رقم مي زند كه انگار ؛ حال حاضر درحال وقوع است !ويا اصلا واقع نشد .!

   عنصر روايت درجريان ژورناليسم ابزاري بيش نيست مثلا هريك ازخبرگزاريها براي بالا بردن ميزان تاثير گزاري خبر ازمكانيزم هايي بهره مي برند كه گويي آميختگي احساس وتحريك عواطف درجريان يك گزارش تنهاراه پيشبرد مقاصد شان است ودراين رهگذر حتا از تحريف اتفاقات نيز ابايي ندارند .

درشعر؛ اما واقعيت ستيزي به شكلي است كه عملا انتقادهاي تندو تيزي به بعضي مناسبات غلط اجتماعي با برهم ريختن قواعد دارد. وچنين است كه اين نوع روايت الزامي براي مابه ازاء بيروني  نخواهد داشت بلكه روايتي كه شكل گيري آن درجريان برخوردها تناقضات وگفتمان هاي متفاوت شكل ميگيرد؛ ارجاع به خودِ اثر دارد .چراكه نه با يك داستان علمي تخيلي ويا پليسي روبروييم ونه بايك روايت اجتماعي صرفا خانوادگي بلكه مجموعه اي ازاتفاقات درون متن است كه منتهي به اثر شده است.

 

گلدختری به شوق وصالت نشسته بود

 [حتی اگر سرم برود،من، زن توام]

عاقد برای ثبت وکالت نشسته بود

 

بحراني كه در ذهن مخاطب ازاين آشفتگي ايجاد مي شود ابتدا داشته هاي قبلي را به زير سوال مي برد وسپس بدون اينكه چيزي جايگزين آن كنـد !! روايتي ديگر آغاز مي شود وهمچنين با راوي تغيير هويت يافته اي روبرو  مي شويم كه درواقع ادبيت اثر وموجوديت شاعرانه ي آن برهمين تكنيك وكارگرد « گفتمان ادبي» استوار است كه جان ميگيرد ودر فرايند اثر بيشتر موثراست .اين ساختاري كه به آن مجموعه اي درهم ريخته وتكه وپاره گفته مي شود ساختار خودِ گفتمان ادبيست .

 

یا فرم کلی غزلی که شکسته شد

در عرض چند ثانیه از پا درآورم

شاید غزل سرودن من اتفاقی است

قسمت شد عاقبت سراز اینجا درآورم

بعدم بیایم و بنشینم که دخترک

یک بار گل بچیند و من تا درآورم↓

از جیب مخفی کت خود،سکه ی طلا

دختر خیال کرد ، مبادا درآورم↓

سیگار را که بوی مکافات می دهد

حتی اگر وینیسـ...؟

 نه!

مگنا درآورم.

تا حلقه حلقه دود شوم توی دستهات

و عکس فرضی زن خود را در آورم

 

نكته ي كليدي وجالب اين كار دراين موتيف اتفاق افتاد وراوي خود به جاي سوژه قرار گرفت وديگر روايت گرِ دختري نيست كه لحظاتي قبل دركافي شاپ مردد بود بل كه اين خود راويست كه در ترديد خود گيج مي زند .وغزل شكسته ، سيگار ؛ حلقه ؛ طلا ؛ زن فرضي و... هجوووووووم آورده اند وكاراكترقبلي نقش خود را به راوي داده است لذا بديهيست كه نوع دغدغه ها متفاوت شده است مثلا حالا مي توان گفت  مشكلات مردانه شد!! ( لازم به ذكراست تمامي آنچه درمتنِ روايتي كه ازيك دختر گفته مي شد وآنچه اكنون از زاويه ي مردانه گفته مي شود نوعا دغدغه هاي اجتماعي انسان هاي امروزاست وتاكيدي بر مردانه يا زنانه بودن نيست بلكه تمايزي است كه بين دو كاراكتر در وضعيت متفاوت ازآن سخن به ميان آمده است ) شخصيتي كه تاكنون تنها راوي صرف بود حالا نقش مقابل دختريست كه حتا بيان مي كند وبه تصوير مي كشاند شخصيت مقابل درذهن خود چه ترديدي را به همراه آورده است ؟

 

با درد توی فقر خودش آه می کشید

قنداقه ای بدون اصالت؟

 نشسته بود↓

در کافی شاپ،پشت همان میز فرض کن

بر مسندش سخنگوی دولت نشسته بود.

ــ[ما نفت را به سفره ی مردم می آوریم]ــ

با وعده ی <<سهام عدالت>> نشسته بود.

 

فرض كنيم كه درهمان حال صداي تلويزيون ( سخن گوي دولت ) درحال تاكيد مديران ارشد كشور بركمبود درآمد ها   ومشكلاتي كه پيامد آن است داشته وگفتمان معروف « نفت بر سفره ي مردم»  نيز درحال ارائه است . چگونه ارتباطي مي تواند اين عناصر متفرق را به يك اندام واحد برساند اگرچه هيچ ضرورتي بر ارتباط كامل اجزاء وجود ندارد ؟

 

کم کم غزل روایت من شکل می گرفت

که خط مبهمی به خیالت نشسته بود.

فنجان قهوه ای که نخوردیم،سرد شد

مردی هنوز توی رسالت نشسته بود...

 

 

يك سنت قديمي كه اخيرا نيز در مواردي بازنمايي اش مي كنند را در حافظه داريم  وآن حكايت شاهنامه خواني درچايخانه هابود .

چقدر اين واگويه ي جديد نزديك به آن ؛ ويا با سازوكاري تازه باز مي نماياند ؟

اگرچه اشارات اثر رابطه ي  چنداني بدان ندارد اما كليت اثر جرياني را به تصوير مي كشد كه بامرگ شاهنامه واسطوره هاي گوش پُركن آن؛  اين روايت خواني ها ازدل آن سر در آوردند. كه نه تنها ازقهرمان هاي افسانه اي شاهنامه خواني خبري نيست بل كه انسان هاي سرخورده؛  افسرده در هيئتي پوشالي به منظر عموم كشانده مي شود .كه دراينجا هم نوع روايت وهم منظر ديد وزبان بيان آن كاملا متفاوت است .درحاليكه شاهنامه خوان ها بر روايتي در دل افسانه هاي تاريخي همت داشتند دراينجا خود چايخانه ي مدرن وعناصر موجود درآن با شخصيتهاي بيروني،

 مانند تلويزيون و... اجزاء روايتي را شكل داده اند كه بااين كميت وكيفيت ملاحظه كرديم .

اگرچه باشعري درقالب كلاسيك روبرو هستيم كه قوانين ومحدوديت هاي تاريخي خود رادارد وبه زعم من بدون درنظر گرفتن درست ياغلط بودن انديشه گي شكل گيري  آن ؛ زيبايي اتفاقي است كه دريك اثررقم خورد وبا لايه مندي كار؛ شكل تازه اي از روايت را متجلي ساخت كه نمي توانم قطعا ازآن به عنوان ضد روايت نام ببرم بدليل اينكه هركدام ازروايت ها بيرون ازمتن ودرحافظه ي ما حياتي مجزا  دارند .اما نمي شود از فرايند ضد روايت نيز دراين اثر غافل شد به اين دليل ساده كه ازآنان نتيجه اي خاص بدست نداد . البته اين نگاه هم ممكن است براساس پيش فرض هايي شكل بگيرد كه بانوع زندگي وسازوكارهاي اين زماني انسان تعامل دارد. بده بستانها ؛ رفت وبرگشتها تاپايان كارهمچنان صورت گرفتند به شكلي كه درپايان نيز يك جمع بندي منطقي ( به لحاظ عقلاني ) دست نمي دهد.و... « قواعدی که مجموعه ی گفتمان جدی را توصیف می کنند روند تولید آنرا نیز تعیین می نماید.»

 

 

**************************************************** 

 

با نام خدا

 

 

کافی شاپ رسالت در

 

 

تازه های ادبی

 

 

 

http://www.ccccc.blogfa.com

 

 

 

عصری با شعر انتظار

 

 

 

 

 

http://www.zohur12.blogfa.com

 

 

 

 

 

با نام خدا

 

با سلام و با عرض پوزش از تاخیر طولانی خودم در به روز شدن.

یک غزل در غزل تقدیم دوستان و مخاطبین عزیز می کنم و امیدوارم که این حقیر را از نظرات سازنده ی خود بی بهره نگذارید.

 

ناگفته نماند که در این شعر از دوست خوبم احسان خلیلی یک وام کوچک گرفتم و از مصرع گلدختری در این کار استفاده کردم.

 

 

 

 

 

 

رسالت

 

 

 

 

 

در کافی شاپِ توی رسالت نشسته بود.

تردید داشت،غرق خجالت نشسته بود.

 

[پاشم کجا برم؟ بزنم زیر حرفهام؟]

بر روی میز گرد رذالت نشسته بود.

 

[یا با تمام حرف و حدیثا بجنگم و...گور بابای هرچی دخالت]

نشسته بود

 

"گلدختری و روسری سبز راه راه

آنهم..."

ولی نه!

گوشه ی عزلت نشسته بود

 

دستش به دسته ی چمدان خورد؟

نه نخورد!

گلدختری به شوق وصالت نشسته بود

 

[حتی اگر سرم برود،من، زن توام]

عاقد برای ثبت وکالت نشسته بود...

 

دوشیزه ی مکرمه،آیا به من وکا...لت می دهید تا که شما را به عقدِ دا...]

 

...دِ دائم و کنیزی آقا در آورم؟

یا نه!

[به شکل یک زن تنها در آورم؟

 

یا فرم کلی غزلی که شکسته شد

در عرض چند ثانیه از پا درآورم

 

شاید غزل سرودن من اتفاقی است

قسمت شد عاقبت سراز اینجا درآورم

 

بعدم بیایم و بنشینم که دخترک

یک بار گل بچیند و من تا درآورم↓

 

از جیب مخفی کت خود،سکه ی طلا

دختر خیال کرد ، مبادا درآورم↓

 

سیگار را که بوی مکافات می دهد

حتی اگر وینیسـ...؟

 نه!

مگنا درآورم.

 

تا حلقه حلقه دود شوم توی دستهات

و عکس فرضی زن خود را در آورم

 

عکسی که توی حجم خودش پا به ماه شد

بر بستر سفید کسالت نشسته بود.

 

با درد توی فقر خودش آه می کشید

قنداقه ای بدون اصالت؟

 نشسته بود↓

 

در کافی شاپ،پشت همان میز فرض کن

بر مسندش سخنگوی دولت نشسته بود.

 

ــ[ما نفت را به سفره ی مردم می آوریم]ــ

با وعده ی <<سهام عدالت>> نشسته بود.

 

کم کم غزل روایت من شکل می گرفت

که خط مبهمی به خیالت نشسته بود.

 

فنجان قهوه ای که نخوردیم،سرد شد

مردی هنوز توی رسالت نشسته بود...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:17  توسط  محمد سلطانی  |